سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک


اندیشه نگار

مسافرم..... 

از میان لباسهایم ؛

آن دامن دلخواه تورا... 

و پیراهنی که مطلوب تو بود...

در بر خواهم کرد، 

موهایم را آنگونه میآرایم که باز هم 

همان* دلبر رویایی تو در آینه*

تداعی شود.... 

 

تسبیحم را به دست میگیرم و 

اشکهای دانه دانه ام را 

با دانه های تسبیح 

هماهنگ 

بر روی گونه هایم 

جاری میکنم 

مصمم قدم بر خواهم داشت 

به جاده قدم میگذارم 

و دل به دریا میزنم 

رها از خیال تو.... 


یادم هست قطاری از کنار ساحل میگذرد

شاید بامسافرانش همراه شدم... 

به دنبالم نگرد .... 

اگر... بازگشتی در کار بود.....شاید..... 

به یادم مانده باشی... 

و اگرنه 

به خاطر داشته باش 

برای تو

"دلی به دریا زدم که از آب واهمه داشت " 

......

 

 

 

اندیشه نگار

از من به من  


نوشته شده در سه شنبه 96/9/21| ساعت 1:4 عصر| توسط اندیشه نگار| نظرات ( )

مادرم وقتی رفت 

 در پس حنجره بسته ی من 
 

ناله ای از ته دل ....

همه ی داغ دلم را 
 

.....یکجا .....

فریاد کرد 


و غمی بی پایان 


در نگاهم 


هر زمان رو به فزونی رفت 


مادرم وقتی رفت.........

 

اندیشه نگار 96/5/7

 

 

مادرم وقتی رفت


نوشته شده در یکشنبه 96/5/22| ساعت 3:27 عصر| توسط اندیشه نگار| نظرات ( )

تو نیستی که ببینی 

در این شبها

جای خالی نبودنت ...

یاد بیداری های شبانه ات ....

راز و نیازت بر سر سجاده ی نماز 

خاطره ی مهربانی های بی قیدت 

و سکوت معنا دار روزهای آخرت 

چگونه آشفته ام می سازد ....

انقلابی میشود در دلم 

طوفانی عظیم می پیچد در کالبد خسنه ام 

و سیلی میشود خروشان 

از اندیشه ام 

تا دریچه ی چشمم .....

 

 

 

اندیشه نگار

بیست و دوم رمضان 96

...خیال تو ...

 

 

 


نوشته شده در شنبه 96/3/27| ساعت 12:15 عصر| توسط اندیشه نگار| نظرات ( )

خاطرات بی غبار من 

در برابر همین چشمها 

می آیند و میروند

بی هیچ سکونی

.

از تو و بودن تو

از چشمهایت 

از مکث کوتاه میان کلماتت 

در واپسین هنگام 

.

از خنده های زود گذر آخرین دیدارمان 

از آخرین نگاه غمبارت 

از واپسین تپشهای قلب مهربانت 

سخن میگویند 

 

همه را به یاد دارم

حتی آخرین دم و بازدمت را ....

و ....اشکهایم بدرقه میکنند 

همین خاطرات بی غبار را ...

 

 

اندیشه نگار

 

 


نوشته شده در دوشنبه 95/9/1| ساعت 12:33 عصر| توسط اندیشه نگار| نظرات ( )

 دلتنگم ....
و سردردی که مدتها نا پیدا بود باز به سراغم آمده است 
هیچکدام را مرحمی نیست 
در این شب پاییز 
نه دلتنگیم که از نبود توست 
و نه سردردی که امانم را بریده است 
دلتنگم ..
دلتنگ دلتنگیهایت ...
و اینکه باز سراغم را بگیری 
یا اینکه باز به خانه ام بیایی ..
دلتنگ اینکه بگویی :
...مراقب خودت باش 
دارد هوا سرد میشود ...
آه ...
مادرم ...
تو کجایی ؟
سردت نیست ؟؟؟..

.

.اندیشه نگار 

 

a lone


نوشته شده در شنبه 95/8/22| ساعت 12:26 عصر| توسط اندیشه نگار| نظرات ( )