سفارش تبلیغ
صبا ویژن




اندیشه نگار

دلتنگم ....
و سردردی که مدتها نا پیدا بود باز به سراغم آمده است
هیچکدام را مرحمی نیست
در این شب پاییز
نه دلتنگیم که از نبود توست
و نه سردردی که امانم را بریده است
دلتنگم ..
دلتنگ دلتنگیهایت ...
و اینکه باز سراغم را بگیری
یا اینکه باز به خانه ام بیایی ..
دلتنگ اینکه بگویی :
...مراقب خودت باش
دارد هوا سرد میشود ...
آه ...
مادرم ...
تو کجایی ؟
سردت نیست ؟؟؟..


نوشته شده در شنبه 96/9/18ساعت 11:0 صبح توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |

من تار و پود اندیشه ام 
 در پیچ و تاب اسلیمی ها
در میان برگ های طلایی ختایی ها 
در رنگ رنگ پر ناز گلبوته ها
در غمزه ی گل‌های شاه عباسی
و.....
در تلالو درخشش ترنجها 
....
وقتی تو نبودی
شکل گرفته است....
و منی که حالا عاشق توام 
ریشه در چرخش این عناصر دارم ..... 
اینگونه است که چون 
ساقه های پیچکی در تسلیم اسلیمی 
پر راز و رمز توام 
....
نگاهم از طلایی پرهای ختایی ها 
روشن شده است و..
بر مژگانم شبنم گلبرگ های شاه عباسی ها....
میدرخشد.....
 

 

. متن و عکس :  اندیشه نگار 

.

شمسه


نوشته شده در شنبه 96/9/18ساعت 11:0 صبح توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |


من هنوز وقت نکرده ام فکر کنم
به آنچه تو گفتی و...
آنچه من شنیده ام....
به دستهای خسته‌ام که روزهاست
به عشق
به زندگی
دست نداده ام
به اشکهای داغ جاری از دو گونه ام
خوب فکر کرده ام..
من هنوز در اندیشه ی نگاه آخرت
در آغوش بهت و حیرتم....
 و سردی هوا تمام حس بودن مرا
منجمد نموده است...
و خوابهای بی سر و تهم ..
که دست مرگ در آن... 
روبروی صورتم
به رقص آمدست...
من هنوز وقت نکرده ام فکر کنم
که بر سرم چه آمدست...
یا که بر سرم چه رفته است....
من خودم را به باد...
به باران سپرده ام...
و در گریز از این همه ناگزیر...
تو را به یکتا خدا ی خود سپرده ام....


.

اندیشه نگار 9698.
.
.


نوشته شده در چهارشنبه 96/9/8ساعت 6:0 عصر توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |

مسافرم
امروز برخلاف  همیشه
خیال تو را
با خود به همراه نخواهم برد....
از میان کتابهایم
کتابی برمیگیرم
رها از تمام تو...
میان امواج واژه هایش
غرق خواهم شد..
قبل از آن  وصیت میکنم 
.برای نجاتم تلاشی نکنید...

.
.
.

اندیشه نگار

96626

سفر


نوشته شده در یکشنبه 96/6/26ساعت 7:0 صبح توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |

 

 وقتی تو نیستی 
همه چیز رنگ دیگریست 
نه خنده هایم 
ونه آنچه که در خیالم میگذرد 
مثل گذشته نیست 
نمیدانم ..
و دوست داشتم بدانم 
که در آن لحظه آخر ،
چه بر تو گذشت ..؟
هیچ ،یاد ما را با خود برده ای..؟
اینک ماههاست که از تو دورم ..
اما تو ...
اینگونه مپندار 
هنوز صدای قدمهایت را میشنوم 
و صدایت را ...
وقتی به نام صدایم میکنی، 
ومن چه سرخوشم از شنیدن این صداها
این سرخوشی هم جور دیگریست.

 .

اندیشه نگار 

95

 


نوشته شده در پنج شنبه 95/7/8ساعت 8:0 صبح توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |

آفتاب تابان
.
هوا این روزها
جور دیگریست .....
گوش بسپار...

(آهسته میگویم )...
تو هم میشنوی؟؟
صدای آمدن کسی را
بی صدا می شنوم ....

که در تمام لحظه های فکر و اندیشه ام.....

جاریست

اندیشه نگار 

یا اباصالح المهدی ادرکنی 

.

آفتاب تابان


نوشته شده در دوشنبه 95/5/4ساعت 2:0 صبح توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |

 لعنت ابدی بر کسانیکه
باعث شدند که این
زیبای جاری
این جلوه حیات
این خلقت شگفت
مهریه دخت نبی (ص)
....این آب....
...شرمگین شود
از آن رو
که نتوانست درآن بحبوحه ظلم و بیداد
خود را
به لبهای عطشان
آل نبی (ص) برساند
ودر این حسرت ...
شرمسار ماند ...........

.
متن :ناندیشه نگار 

محرم 94
.


نوشته شده در دوشنبه 94/11/19ساعت 6:0 عصر توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |

برف که می آید ...
تو هم می آیی.... به یادم ...
همچو فرشته ای که در یادم خفته ...
وقتی که هوا سرد میشود بیدار میشوی ...
یادت همیشه همراه من است
گاه در خوابی...و..
گاه بیدار
وقتی که خوابی ...
حامل آرامشی عجیب هستم ..
وقتی که بیدار ....
روحم در تلاطم بسیار ..
باز هم دلتنگنم
دلتنگی ام را نیست پایان ...
.
به یاد مهربان مادرم 

 

اندیشه نگار 

برف سرد


نوشته شده در چهارشنبه 94/10/23ساعت 11:0 عصر توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |

 رفتن تو شده
انقلاب زندگی من ...
حالا
همه خاطره هایم را
با زمان رفتن تو
می سنجم
قبل از رفتنت
بعد از رفتنت
اکنون اولین سال هجرت توست
تنها ...
بی من ...
همراه با همه ی خاطره ها ...
کنار دفترم با بغض می نویسم
.
....اولین سال هجری ....

 

چرا رفتی


نوشته شده در چهارشنبه 94/10/23ساعت 11:0 عصر توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |

همه اتفاق‌ها دیر یا زود افتادنی‌اند!
مانند دانه‌های تسبیح...
یکی بعد از دیگری:
تولد، کودکی، نوجوانی، جوانی، عشق... و مرگ!
آه که چه نظم تکراری و کسالت آوری!
کاش می‌شد زمان را مثل نخ تسبیح، از بین همه این اتفاقات بیرون بکشیم
آنگاه در اوج جوانی، در یک روز بلند تابستانی، عاشق می‌شدیم...
آروزهای بلند پروازانه نوجوانی را ارزانی عاشقی‌هامان می‌کردیم
و قهقهه‌های کودکانه‌مان، زلالی عشق‌مان را فریاد می‌کرد... و آنگاه، مرگ؛ این پایان ناگزیر همه‌ی اتفاق‌ها، در یک شب سرد زمستانی، به سراغ‌مان می‌آمد و ... تمام! .... این، دوست داشتنی ترین بی‌نظمی دنیاست!
...
عکس و متن : اندیشه نگار 
94928

 

 


نوشته شده در شنبه 94/9/28ساعت 4:0 عصر توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |

<      1   2   3      >

 Design By : Pichak