سفارش تبلیغ
صبا ویژن




اندیشه نگار

[نوشته ی رمز دار]  


نوشته شده در پنج شنبه 98/8/16ساعت 10:17 عصر توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |

[نوشته ی رمز دار]  


نوشته شده در جمعه 98/8/10ساعت 9:41 صبح توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |

 

مسافرترین زن دنیا هم،
دست خطی می خواهد
که بنویسد برایش :

"زود برگرد
طاقت دوری ات را ندارم ".

زن ها
همه چیزشان را پنهان می کنند :
تنهایی را
دلتنگی را
گریه ها را
دوست داشتن را ..

زن ها
هنگام شکستن صدایشان در نمی آید !
درد که دارند به خود نمی پیچند؛
نهایتا تسکین درد یک زن،
گریه های یواشکی ست

 


نوشته شده در سه شنبه 98/7/30ساعت 2:5 عصر توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |

[نوشته ی رمز دار]  


نوشته شده در جمعه 98/7/19ساعت 10:5 صبح توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |


دلم میخواست
 میتوانستم خاطراتم را دستکاری کنم
میرفتم به سالها قبل
تو را میان تمام نداشته هایم
جای میدادم
و حضورت را
عاشقانه به نظاره می نشستم
با تو شکل می گرفتم
با تو بزرگ میشدم
و غرق در آرامشت میساختم
از جرعه ی محبتت
مینوشیدم و ...
کاری میکردم  تا بتوانم
نگاهم را به چشمانت خیره نگاه دارم
و ذوب نشوم از شعاع سوزانش
دلم میخواست عشق می آفریدیم و احترام
تا فرداها ....فردا ها ....
تا بی تو نمانم هرگز
تا رهایم نکنی میان زمین و آسمانها ....
تو که من بی تو
گمشده ام
و هر چه میگردم‌
پیدا نمیشوم .....

اندیشه نگار

 

979

فرداها

 


نوشته شده در دوشنبه 98/7/8ساعت 3:49 عصر توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |

چگونه میتوان واژه هایی یافت
که تعریفش از" نگارستان خلقت خدا "
بیانگر و گویا باشد
و کسی چگونه میتواند 
تعریفی از  " رویش " و " زایش" و عظمت شگفتی آن را در کائنات  به قلم بیاورد ...
و آیا میتوان لذت" احساس عشق "را به تصویر کشید ؟...
من به اندازه ی تمام این ناتوانیها در شگفتم
و کسی چه میداند تا چه اندازه خدای من بزرگ است ........
خدایم با رویش گلها هر روز عاشقترم میکند ....
چه لطفی ازین بالاتر که در ذهنت واژه ها به تلاطم درآیند
و تارهای قلبت" باران عشق" بنوازد ؟

.

 

عکس و متن : اندیشه نگار

 

.

رویش +زایش+زاموفیلیا

 

 


نوشته شده در دوشنبه 98/5/21ساعت 12:32 عصر توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |

وقتی نیستی
حسرتهایم گلوگیر میشوند
بغض میکنم
مینشینم گوشه ای
هی فکر میکنم ...فکر میکنم .....
این که مینویسم شعر نیست
و خوب از تو فهمیده ام که شعر میتواند هیچ مخاطبی نداشته باشد ...
و فهم این نکته چه درد آورست  ...
داشتم میگفتم
اینکه مینویسم شعر نیست که بی مخاطب باشد
از خیلی سالها قبل نوشته هایم
وقتی که از عمق جان است
وقتی برای کسی مینویسم که جانانه دوستش می دارم
شعر گونه میشود ...
و این میشود که کلمات مثل رود جاری ...
به قلم میآیند ....پشت هم ...
از حسرت گلوگیر گفتم
یکی از حسرتهای همیشه ام این شد
 وقتی چشمهایمان گرم شد
 روی بالش مشترکمان
 و به خواب رفتیم ...
کاش این موبایل من  مثل یک خروس واقعا بی محل زنگ نمیزد
تا از تو جدا شوم و پاسخش گویم ...
که بعد
تو بیدار شوی و از زیر چادرم که رویت کشیده بودم خواب آلود و ...
بگویی ...
"چرا تنهام گذاشتی ..."
آن لحظه ی نبودنم کنارتو
شده حسرت گلوگیرم .....
از این نکته ی به ظاهر کوچک بگیررر
یک به یک حسرت هایم را بشماااارررر
آه...
گلویم گرفته است .....
.
.

حسرت

پ.ن ....برای مادرم و شعرهایش ...و نبودنهایش ...


نوشته شده در سه شنبه 98/5/15ساعت 1:57 عصر توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |

همیشه باید کسی باشد که بغضهایت را قبل از لرزیدن چانه ات بفهمد..

باید کسی باشد که اگر صدایت لرزید بفهمد ...که اگر سکوت کردی بفهمد ...

کسی باشد که اگر بهانه گیر شدی بفهمد...

کسی باشد که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن ونبودن

...بفهمد که به توجهش نیاز داری ....

بفهمد که درد داری که زندگی درد دارد ...

بفهمد که دلگیری ...

بفهمد که دلت برای قدم زدن زیر باران...برای بوییدن ...برای یک آغوش گرم تنگ شده است ....

همیشه باید کسی باشد ...همیشه .

.

.بهانه

 

 


نوشته شده در شنبه 98/5/5ساعت 2:3 عصر توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |

زمزمه کنان موهایم را شانه می کشم

و به یاد می آ ورم 

روزهایی را که انگشتان تو شانه ی موهایم بود 

در آیینه به تار تارشان با دقت چشم می دوزم 

ناگهان برق چشمانم

نگاهم را به دیدگانم ثابت می کند 

در مقابل آیینه 

مات و مبهوت 

می نشینم و می اندیشم 

به هر آنچه که گذشت 

داستانم در برگ برگ خطوط صورتم 

 در تار تار سفیدی موهایم 

روان و خوانا

نوشته است 

و لبخندم که بر لبانم خشکیده است

ماجرا را بی سرو ته

به پایان می برد .. ..

.

.متن و عکس : اندیشه نگار 


1398331

متن و عکس : اندیشه نگار 

اگزالیس

 


نوشته شده در شنبه 98/4/15ساعت 10:7 صبح توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |

خاطرات بی غبار من
در برابر همین چشمها
می آیند و میروند
بی هیچ سکونی

از تو و بودن تو
از چشمهایت
از مکث کوتاه میان کلماتت
از نفس های عمیق میان افکارت
حرف میزنند.

از تو و رفتن تو ..
از خنده های زودگذر آخرین روزت..
از واپسین نگاه غمبارت ...
همه را به یاد دارم ..

حتی آخرین دم و بازدمت ..
واشکهایم بدرقه میکنند همین خاطرات بی غباررا ...

.
اندیشه نگار 


نوشته شده در جمعه 97/11/19ساعت 6:0 عصر توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |

   1   2   3   4      >

 Design By : Pichak