سفارش تبلیغ
صبا


اندیشه نگار

تو رفته ای.... 

و من درد غربت  سالهای بی تو را .. 

از هزار توی خاطراتم که نه.. 

گویی در همین لحظه...

زنده ی زنده  

هر آن

در برابر دیدگانت

که شاهدان همیشه ی  منند.... 

با آه و اشک.... 

به تصویر میکشم....

 

96/11/20

.

عکس و متن: اندیشه نگار 

کوچ


نوشته شده در دوشنبه 96/11/23| ساعت 10:13 صبح| توسط اندیشه نگار| نظرات ( )

من تار و پود اندیشه ام 

 در پیچ و تاب اسلیمی ها

در میان برگ های طلایی ختایی ها 

در رنگ رنگ پر ناز گلبوته ها

در غمزه ی گل‌های شاه عباسی

و.....

در تلالو درخشش ترنجها 

....

وقتی تو نبودی

شکل گرفته است....


و منی که حالا عاشق توام 

ریشه در چرخش این عناصر دارم ..... 

اینگونه است که چون 

ساقه های پیچکی در تسلیم اسلیمی 

پر راز و رمز توام 

....

نگاهم از طلایی پرهای ختایی ها 

روشن شده است و..

بر مژگانم شبنم گلبرگ های شاه عباسی ها....

میدرخشد.....

.

.

اندیشه نگار 

96/11/11

 

شمسه


نوشته شده در شنبه 96/11/14| ساعت 8:30 صبح| توسط اندیشه نگار| نظرات ( )

خاطره ی اولین برف 

96/11/8

.

.

آهسته بیا

غوک ها در خوابند

پا آهسته گذار

بر تن برفی این کوچه ی سرد

برنیاشوبی

خواب ترد گل نیلوفر را

صبح آب خواهد شد

جای پایت بر برف

کاش آفتاب نبود

جای پایت می ماند

 

تا ابد در دل این کوچه تنگ…

 

عکس :اندیشه نگار 

 

 

آدم برفی


نوشته شده در دوشنبه 96/11/9| ساعت 3:22 عصر| توسط اندیشه نگار| نظرات ( )

برف، یک دسته کلاغ

جاده یعنی غربت.

باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب.

شاخ پیچک و رسیدن، و حیاط.

من، و دلتنگ، و این شیشه خیس.

می نویسم، و فضا.

می نویسم، و دو دیوار، و چندین گنجشک.

یک نفر دلتنگ است.

یک نفر می بافد.

یک نفر می شمرد.

یک نفر می خواند.

زندگی یعنی: یک سار پرید.

از چه دلتنگ شدی؟

دلخوشی ها کم نیست: مثلا این خورشید،

کودک پس فردا،

کفتر آن هفته.

یک نفر دیشب مرد

و هنوز، نان گندم خوب است.

و هنوز، آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند.

قطره ها در جریان،

برف بر دوش سکوت

و زمان روی ستون فقرات گل یاس

سهراب 

.96/11/9

.

.

آدم برفی


نوشته شده در دوشنبه 96/11/9| ساعت 3:0 عصر| توسط اندیشه نگار| نظرات ( )

من پرنده های ایوان خانه ام را

 به سوی تو پر داده ام 

تا گامهای تورا بشمارند و

بر تک تک گامهایت بوسه زنند

به آن امید که از هر بوسه گلی بکارند 

تا در مسیر بازگشتت ....

گلها ی سرخ عشق....

 فرش قرمزی باشد 

......از دل تو تا......

....دل من....

.

.


اندیشه نگار 

 

کنار دل

 

اندیشه نگار


نوشته شده در سه شنبه 96/10/26| ساعت 11:23 صبح| توسط اندیشه نگار| نظرات ( )

مسافرم..... 

از میان لباسهایم ؛

آن دامن دلخواه تورا... 

و پیراهنی که مطلوب تو بود...

در بر خواهم کرد، 

موهایم را آنگونه میآرایم که باز هم 

همان* دلبر رویایی تو در آینه*

تداعی شود.... 

 

تسبیحم را به دست میگیرم و 

اشکهای دانه دانه ام را 

با دانه های تسبیح 

هماهنگ 

بر روی گونه هایم 

جاری میکنم 

مصمم قدم بر خواهم داشت 

به جاده قدم میگذارم 

و دل به دریا میزنم 

رها از خیال تو.... 


یادم هست قطاری از کنار ساحل میگذرد

شاید بامسافرانش همراه شدم... 

به دنبالم نگرد .... 

اگر... بازگشتی در کار بود.....شاید..... 

به یادم مانده باشی... 

و اگرنه 

به خاطر داشته باش 

برای تو

"دلی به دریا زدم که از آب واهمه داشت " 

......

 

 

 

اندیشه نگار

از من به من  


نوشته شده در سه شنبه 96/9/21| ساعت 1:4 عصر| توسط اندیشه نگار| نظرات ( )

مادرم وقتی رفت 

 در پس حنجره بسته ی من 
 

ناله ای از ته دل ....

همه ی داغ دلم را 
 

.....یکجا .....

فریاد کرد 


و غمی بی پایان 


در نگاهم 


هر زمان رو به فزونی رفت 


مادرم وقتی رفت.........

 

اندیشه نگار 96/5/7

 

 

مادرم وقتی رفت


نوشته شده در یکشنبه 96/5/22| ساعت 3:27 عصر| توسط اندیشه نگار| نظرات ( )

تو نیستی که ببینی 

در این شبها

جای خالی نبودنت ...

یاد بیداری های شبانه ات ....

راز و نیازت بر سر سجاده ی نماز 

خاطره ی مهربانی های بی قیدت 

و سکوت معنا دار روزهای آخرت 

چگونه آشفته ام می سازد ....

انقلابی میشود در دلم 

طوفانی عظیم می پیچد در کالبد خسنه ام 

و سیلی میشود خروشان 

از اندیشه ام 

تا دریچه ی چشمم .....

 

 

 

اندیشه نگار

بیست و دوم رمضان 96

...خیال تو ...

 

 

 


نوشته شده در شنبه 96/3/27| ساعت 12:15 عصر| توسط اندیشه نگار| نظرات ( )

خاطرات بی غبار من 

در برابر همین چشمها 

می آیند و میروند

بی هیچ سکونی

.

از تو و بودن تو

از چشمهایت 

از مکث کوتاه میان کلماتت 

در واپسین هنگام 

.

از خنده های زود گذر آخرین دیدارمان 

از آخرین نگاه غمبارت 

از واپسین تپشهای قلب مهربانت 

سخن میگویند 

 

همه را به یاد دارم

حتی آخرین دم و بازدمت را ....

و ....اشکهایم بدرقه میکنند 

همین خاطرات بی غبار را ...

 

 

اندیشه نگار

 

 


نوشته شده در دوشنبه 95/9/1| ساعت 12:33 عصر| توسط اندیشه نگار| نظرات ( )

 دلتنگم ....
و سردردی که مدتها نا پیدا بود باز به سراغم آمده است 
هیچکدام را مرحمی نیست 
در این شب پاییز 
نه دلتنگیم که از نبود توست 
و نه سردردی که امانم را بریده است 
دلتنگم ..
دلتنگ دلتنگیهایت ...
و اینکه باز سراغم را بگیری 
یا اینکه باز به خانه ام بیایی ..
دلتنگ اینکه بگویی :
...مراقب خودت باش 
دارد هوا سرد میشود ...
آه ...
مادرم ...
تو کجایی ؟
سردت نیست ؟؟؟..

.

.اندیشه نگار 

 

a lone


نوشته شده در شنبه 95/8/22| ساعت 12:26 عصر| توسط اندیشه نگار| نظرات ( )

   1   2   3      >