شبکه اجتماعی پارسی زبانانپارسی یار

پيام

+ [تلگرام] هنگامي که ليلي و مجنون ده ساله بودند روزي مجنون در مکتب خانه پشت سر ليلي نشسته بود . استاد سوالي را از ليلي پرسيد ، ليلي جوابي نداد ، مجنون از پشت سر آهسته جواب را در گوش ليلي گفت اما ليلي هيچ نگفت . استاد دوباره سوال خود را پرسيد و باز مجنون در گوش ليلي و باز ليلي هيچ نگفت و بعد از بار سوم استاد ليلي را خواند و چوب را بر پاي ليلي بست و او را فلک کرد . ليلي گريه نکرد و هيچ نگفت. بعد از کلاس ، ليلي با پاي کبود لنگ لنگ قدم بر مي داشت که مجنون عصباني دستش را بر بازوي ليلي زد و گفت: ديوانه ، مگر کر بودي که آنچه را به تو گفتم نشنيدي و يا لال که به استاد نگفتي . ليلي اشکش در آمد و دويد و رفت . استاد که شاهد منظره بود پيش رفت و گوش مجنون را کشيد و گفت : ليلي نه کر بود و نه لال ، از عشق شنيدن دوباره صداي تو ، فلک را تحمل کرد و دم بر نياورد ، اما از ضربه اهسته دست تو اشکش در آمد ، من اگر او را به فلک بستم استادش بودم و حق تنبيه او را داشتم اما تو عشق او بودي و هيچ حقي براي سرزنش کردنش نداشتي . مجنون کاش مي فهميدي که ليلي کر شد تا تو باز گويي... .
بسيار زيبااااا :'( @};- @};-
{a h=rayeheentezar96}رايحه ي انتظار{/a} @};- نگاهتون زيباست ...:(
{a h=goldenrose}دهکده موسيقي{/a} سپاس @};-
2-FDAN
بازم زيبا و پر مفهوم:)
{a h=ANFD}2FDAN{/a} بله
@};- @};-
فهرست کاربرانی که پیام های آن ها توسط دبیران مجله پارسی یار در ماه اخیر منتخب شده است.
برگزیدگان مجله فروردين ماه
vertical_align_top