سفارش تبلیغ
صبا ویژن




اندیشه نگار

وقتی نیستی
حسرتهایم گلوگیر میشوند
بغض میکنم
مینشینم گوشه ای
هی فکر میکنم ...فکر میکنم .....
این که مینویسم شعر نیست
و خوب از تو فهمیده ام که شعر میتواند هیچ مخاطبی نداشته باشد ...
و فهم این نکته چه درد آورست  ...
داشتم میگفتم
اینکه مینویسم شعر نیست که بی مخاطب باشد
از خیلی سالها قبل نوشته هایم
وقتی که از عمق جان است
وقتی برای کسی مینویسم که جانانه دوستش می دارم
شعر گونه میشود ...
و این میشود که کلمات مثل رود جاری ...
به قلم میآیند ....پشت هم ...
از حسرت گلوگیر گفتم
یکی از حسرتهای همیشه ام این شد
 وقتی چشمهایمان گرم شد
 روی بالش مشترکمان
 و به خواب رفتیم ...
کاش این موبایل من  مثل یک خروس واقعا بی محل زنگ نمیزد
تا از تو جدا شوم و پاسخش گویم ...
که بعد
تو بیدار شوی و از زیر چادرم که رویت کشیده بودم خواب آلود و ...
بگویی ...
"چرا تنهام گذاشتی ..."
آن لحظه ی نبودنم کنارتو
شده حسرت گلوگیرم .....
از این نکته ی به ظاهر کوچک بگیررر
یک به یک حسرت هایم را بشماااارررر
آه...
گلویم گرفته است .....
.
.

حسرت

پ.ن ....برای مادرم و شعرهایش ...و نبودنهایش ...


نوشته شده در سه شنبه 98/5/15ساعت 1:57 عصر توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |


 Design By : Pichak