سفارش تبلیغ
صبا ویژن




اندیشه نگار

[نوشته ی رمز دار]  


نوشته شده در پنج شنبه 99/2/25ساعت 1:24 عصر توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |

[نوشته ی رمز دار]  


نوشته شده در شنبه 99/2/20ساعت 4:57 عصر توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |

دنیا دارد از شعر های عاشقانه تهی میشود 

و مردم نمیدانند چگونه می شود 

بی هیچ واژه ای 

کسی را که این همه دور است 

این همه دوست داشت ..

 


نوشته شده در سه شنبه 98/12/20ساعت 12:25 صبح توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |

همیشه باید کسی باشد که بغضهایت را قبل از لرزیدن چانه ات بفهمد..

باید کسی باشد که اگر صدایت لرزید بفهمد ...که اگر سکوت کردی بفهمد ...

کسی باشد که اگر بهانه گیر شدی بفهمد...

کسی باشد که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن ونبودن

...بفهمد که به توجهش نیاز داری ....

بفهمد که درد داری که زندگی درد دارد ...

بفهمد که دلگیری ...

بفهمد که دلت برای قدم زدن زیر باران...برای بوییدن ...برای یک آغوش گرم تنگ شده است ....

همیشه باید کسی باشد ...همیشه .

.

.بهانه

 

 


نوشته شده در شنبه 98/5/5ساعت 2:3 عصر توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |

زمزمه کنان موهایم را شانه می کشم

و به یاد می آ ورم 

روزهایی را که انگشتان تو شانه ی موهایم بود 

در آیینه به تار تارشان با دقت چشم می دوزم 

ناگهان برق چشمانم

نگاهم را به دیدگانم ثابت می کند 

در مقابل آیینه 

مات و مبهوت 

می نشینم و می اندیشم 

به هر آنچه که گذشت 

داستانم در برگ برگ خطوط صورتم 

 در تار تار سفیدی موهایم 

روان و خوانا

نوشته است 

و لبخندم که بر لبانم خشکیده است

ماجرا را بی سرو ته

به پایان می برد .. ..

.

.متن و عکس : اندیشه نگار 


1398331

متن و عکس : اندیشه نگار 

اگزالیس

 


نوشته شده در شنبه 98/4/15ساعت 10:7 صبح توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |

خاطرات بی غبار من
در برابر همین چشمها
می آیند و میروند
بی هیچ سکونی

از تو و بودن تو
از چشمهایت
از مکث کوتاه میان کلماتت
از نفس های عمیق میان افکارت
حرف میزنند.

از تو و رفتن تو ..
از خنده های زودگذر آخرین روزت..
از واپسین نگاه غمبارت ...
همه را به یاد دارم ..

حتی آخرین دم و بازدمت ..
واشکهایم بدرقه میکنند همین خاطرات بی غباررا ...

.
اندیشه نگار 


نوشته شده در جمعه 97/11/19ساعت 6:0 عصر توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |

دلتنگم ....
و سردردی که مدتها نا پیدا بود باز به سراغم آمده است
هیچکدام را مرحمی نیست
در این شب پاییز
نه دلتنگیم که از نبود توست
و نه سردردی که امانم را بریده است
دلتنگم ..
دلتنگ دلتنگیهایت ...
و اینکه باز سراغم را بگیری
یا اینکه باز به خانه ام بیایی ..
دلتنگ اینکه بگویی :
...مراقب خودت باش
دارد هوا سرد میشود ...
آه ...
مادرم ...
تو کجایی ؟
سردت نیست ؟؟؟..


نوشته شده در شنبه 96/9/18ساعت 11:0 صبح توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |

من تار و پود اندیشه ام 
 در پیچ و تاب اسلیمی ها
در میان برگ های طلایی ختایی ها 
در رنگ رنگ پر ناز گلبوته ها
در غمزه ی گل‌های شاه عباسی
و.....
در تلالو درخشش ترنجها 
....
وقتی تو نبودی
شکل گرفته است....
و منی که حالا عاشق توام 
ریشه در چرخش این عناصر دارم ..... 
اینگونه است که چون 
ساقه های پیچکی در تسلیم اسلیمی 
پر راز و رمز توام 
....
نگاهم از طلایی پرهای ختایی ها 
روشن شده است و..
بر مژگانم شبنم گلبرگ های شاه عباسی ها....
میدرخشد.....
 

 

. متن و عکس :  اندیشه نگار 

.

شمسه


نوشته شده در شنبه 96/9/18ساعت 11:0 صبح توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |


من هنوز وقت نکرده ام فکر کنم
به آنچه تو گفتی و...
آنچه من شنیده ام....
به دستهای خسته‌ام که روزهاست
به عشق
به زندگی
دست نداده ام
به اشکهای داغ جاری از دو گونه ام
خوب فکر کرده ام..
من هنوز در اندیشه ی نگاه آخرت
در آغوش بهت و حیرتم....
 و سردی هوا تمام حس بودن مرا
منجمد نموده است...
و خوابهای بی سر و تهم ..
که دست مرگ در آن... 
روبروی صورتم
به رقص آمدست...
من هنوز وقت نکرده ام فکر کنم
که بر سرم چه آمدست...
یا که بر سرم چه رفته است....
من خودم را به باد...
به باران سپرده ام...
و در گریز از این همه ناگزیر...
تو را به یکتا خدا ی خود سپرده ام....


.

اندیشه نگار 9698.

.

به باران سپرده ام
.
.


نوشته شده در چهارشنبه 96/9/8ساعت 6:0 عصر توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |

مسافرم
امروز برخلاف  همیشه
خیال تو را
با خود به همراه نخواهم برد....
از میان کتابهایم
کتابی برمیگیرم
رها از تمام تو...
میان امواج واژه هایش
غرق خواهم شد..
قبل از آن  وصیت میکنم 
.برای نجاتم تلاشی نکنید...

.
.
.

اندیشه نگار

96626

سفر


نوشته شده در یکشنبه 96/6/26ساعت 7:0 صبح توسط اندیشه نگار نظرات ( ) |

   1   2   3      >

 Design By : Pichak